نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار شکر که مارا سر شکایت نیست

وگرنه قصه جور تو را نهایت نیست

کنون که خرمن خوبی شدی زهی صافی

که یک جوت بمن خوشه چین عنایت نیست

اگر حکایت حسنم کنم مرنج از من

کجاست در همه عالم که این حکایت نیست

رخ تو مصحف حسن است و روشنت بخلق

چنانکه حاجت تفسیر هیچ آیت نیست

نشان گنج محبت زرند میکده پرس

که شیخ صومعه را هرگز این هدایت نیست

در آفتاب قیامت مشو زمن غافل

که غیر سایه لطف توام حمایت نیست

چو درد ازوست دوام ازو طلب اهلی

سخن صریح بگو حاجت کنایت نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر شعر زیبایی و عشق صحبت می‌کند. او از عشق و محبت خداوند و زیبایی محبوبش صحبت می‌کند و می‌گوید که اگر چه ممکن است شکایت و دشواری‌هایی وجود داشته باشد، اما در نهایت هیچ چیزی نمی‌تواند زیبایی و حسن محبوب را توصیف کند. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در عالم، هیچ چیز نمی‌تواند مفهوم عشق و زیبایی را بیان کند و تفسیر آن بی‌فایده است. شاعر از این عشق به عنوان گنجی یگانه یاد می‌کند و بر این باور است که فقط لطف و محبت محبوب است که می‌تواند او را در این جهان حمایت کند. در انتها، او به ضرورت بیان صریح احساسات و نیازمش تأکید می‌کند.