شمارهٔ ۲۹۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشست
تا نیفکند بپای تو سر از پا ننشست
عرصه کوی تو صحرای قیامت باشد
زانکه هرگز ز سر کوی تو غوغا ننشست
گرچه عمری بنشستم بسر راه امید
جز سگ کوی تو کس با من شیدا ننشست
دل مجنون نه بدیوانگی از خلق رمید
عقل او بود که با مردم دانا ننشست
داد طوفان سرشکم همه عالم بر باد
در تنور دل من آتش سودا ننشست
گرد راهت به سر سرو سهی باد نشاند
خاک پای تو کجا رفت که بالا ننشست
پهلوی خار کسی سرو سهی را ننشاند
اهلی از یار مشو رنجه که با ما ننشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت عاشقانه و عمیق است و در آن شاعر از تجربیات و احساساتش در عشق سخن میگوید. او بیان میکند که هیچکس نمیتواند از وسوسههای عشق برهد و همچنین اشاره میکند که در راه عشق، تنها و سرگردان باقی مانده است. شاعر به قیامت و آشفتگی در کوی محبوب اشاره میکند و میگوید که عشق و انتظار به او درد نمیدهد، بلکه عقل و درک او از عشق است که باعث سردرگمیاش میشود. در نهایت، او با شعری غمانگیز از بیقراری و تنهایی خود در برابر معشوق صحبت میکند و میگوید که هیچکس به اندازه او عاشق و دلتنگ نیست.