شمارهٔ ۳۰۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
سر رشته غم دل چون شمع جانگدازست
کوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست
او همچو سرو سرکش من خاک ره چو سایه
آن رسم ناز و شوخی وین شیوه نیازست
آن سرو ناز، کاری نگشاید از نیازم
تا من نیاز دارم او در مقام نازست
در کوی بت پرستان خاموش باش زاهد
کانجا می حقیقت در ساغر مجازست
مارا بحسن صورت مجنون نساخت آن مه
محمود را محبت با سیرت ایازست
گردون گرت نماید از حقه مهره مهر
بازی مخور که گردون تا هست حقه بازاست
گر گنج وصل خواهی لب تشنه دار اهلی
یعنی کلید این در دردست اهل رازست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیشتر درباره احساس غم و عشق صحبت میکند. شاعر در آغاز اشاره میکند که غم دلش مانند شمعی جانگداز است و این داستان عشق بسیار طولانی است. او از تشبیه عشق به سرو سرکش و خود به سایهای که در پی آن است استفاده میکند. همچنین به ناز و نیاز در عشق اشاره دارد و میگوید که معشوق تا زمانی که عشق و نیاز وجود دارد، در مقام ناز خواهد بود. شاعر به زاهدان هشدار میدهد که در کوی عاشقان سکوت کنند زیرا حقیقت عشق در ظواهر دنیوی پنهان است. او به زیبایی ظاهری و باطنی اشاره کرده و میگوید که عشق تنها به زیبایی ظاهری مربوط نمیشود. در انتها، او به راه رسیدن به وصال اشاره میکند و میگوید که برای دستیابی به عشق حقیقی، باید درد و راز نهفته را درک کرد.