نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل جگر سوخته از جان سیه بخت من است

جان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است

صورت حال چه پوشم که عیانست مرا

هرچه در آینه خاطر یک لخت من است

شمع روی تو که در خرمن گل آتش زد

برق او را چه غم از سوختن رخت من است

خسرو وقت خود و بنده درگاه توام

خشت در تاج سر و خاک درت تخت من است

همه جا صبح وصال است ز خورشید رخش

اهلی این شام غم از تیرگی بخت من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج عمیق خود سخن می‌گوید. او از دل سوخته و جان پریشان خود می‌گوید که آغشته به خون است و نمی‌تواند حال خویش را پنهان کند. زیبایی محبوبش همچون شمعی است که در باغ گل، آتش افروخته و این سوختن برای او هیچ اهمیتی ندارد. شاعر خود را بنده محبوب می‌داند و احساس می‌کند که زندگی‌اش تهی از خوشبختی است. در نهایت، او به صبح وصال اشاره می‌کند، اما همچنان در غم و تیرگی سرنوشت خود غرق است.