شمارهٔ ۳۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عاشقان همه قصد جراحت است او را
ازین جراحت ما تا چه حاجت است او را
به خنده نمکین خون کند دل ریشم
شکرلبی که کمال ملاحت است او را
به صبح طلعت او دل کجا رسد به صفا
اگر چه کل همه حسن و صباحت است او را
به گرد عاشق بیهوده گرد او نرسد
خضر که این همه سیر و سیاحت است او را
شکرلبا، سوی عاشق چو بگذری خندان
نمک مریز که دل پر جراحت است او را
قباحت است که خندد بر تو غنچه ولی
دهندریده چه فکر از قباحت است او را
اگر چه بلبل مست است اهلی از وصفت
خموش شد که نه جای فصاحت است او را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عشق و جراحت ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید که عاشقان در پی زخم زدن به دل محبوبشان هستند، در حالی که خود آن محبوب به هیچ زخم و جراحتی نیازی ندارد. شاعر از شوخی و خنده محبوب حرف میزند، و به این نکته اشاره میکند که لبخند او، خود کمال زیباییاش است. همچنین، درک زیبایی و صفا در چهره محبوب غیرممکن به نظر میرسد. او به عاشقانی که بیهدف به دنبال محبوب میگردند، انتقاد میکند و تنهایی بلبل را که به خاطر عشق خاموش شده، نقل میکند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که حتی اگر محبوب لبخند بزند، این عمل درستی نیست و در عین حال، انتظار ندارد که عاشق از زیبایی و محبتش چیزی به بیان درآورد.