شمارهٔ ۳۱۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که حق حریفان مهربان نشناخت
سزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت
دریغ نیست مرا جان اگر چه دیر نماند
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
رمید مرغ دل ما از آن چمن آن روز
که سنگ تفرقه ایام در جهان انداخت
چه آتشی است که در جان من فراق افکند
که همچو شمع مرا مغز استخوان بگداخت
به نقش بازی ایام دل منه اهلی
که برد نردمراد از فلک؟ که باز نباخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنجی است که ناشی از بیمهری و بیعدالتی در روابط انسانی است. شاعر از حریفانی صحبت میکند که نسبت به یکدیگر مهربان نبوده و نتیجه این رفتار، رنج و عذاب است. او ابراز حسرت میکند که اگرچه زندگی طولانی نیست، اما خاطرات و دوستیهای گذشته ارزشمند هستند. شاعر از جدایی و فراق رنج میبرد و به شدت از دردی که در دل دارد، سخن میگوید. او هشدار میدهد که نباید به بازیهای زمانه اعتماد کرد، زیرا ممکن است نتیجهای نامطلوب به همراه داشته باشد.