نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیست

هوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست

گل جمال تو شد تا چراغ بزم افروز

چو لاله نیست دلی کز غمت در آتش نیست

اگر پری طلبم چون تو آدمی نبود

در آدمی نگرم چون تو کس پریوش نیست

بپوش بهر خدا زلف همچو ز نارت

که نیست هیچ مسلمان کزو مشوش نیست

بسر نرفت بهاری که بی تو اهلی را

خزان چهره بخون جگر منقش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساس دل‌تنگی و ناتوانی شاعر را در نبود محبوبش بیان می‌کند. او از خوشی هوا سخن می‌گوید اما می‌افزاید که بدون چهره محبوبش دلش خوش نیست. زیبایی محبوبش به مانند گلی است که بزم را روشنی می‌بخشد و شاعر تأکید می‌کند که هیچ دل شادابی بدون یاد او نمی‌تواند وجود داشته باشد. او همچنین برتری و زیبایی محبوبش را نسبت به دیگران می‌ستاید و از او می‌خواهد که زلفش را بپوشاند چرا که این زیبایی دل مسلمانان را نیز دچار تلاطم می‌کند. در نهایت، شاعر به غم و روزهای سختی که بدون محبوبش می‌گذراند، اشاره می‌کند و بیان می‌کند که بهار بدون او همچنان بهاری ناتمام و غم‌انگیز است.