شمارهٔ ۳۲۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بازم ز هر طرف مه رخساره کسی است
دل با کسی و دیده بنظاره کسی است
آسوده گشتم از همه عالم ولی دلم
آواره است و هر نفس آواره کسی است
آهسته رو که در ره خوبان بخاک و خون
مرغی که میطپد دل بیچاره کسی است
هرکس وسیله اجلش حالتی بود
مارا وسیله غمزه خونخواره کسی است
اهلی بگو بخواجه که ما کیمیاگریم
ما را چه احتیاج بمس پاره کسی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر میگوید که در هر سوی او کسی با زیبایی و مهری خاص وجود دارد. او با اینکه از همه چیز آسوده شده، اما دلش هنوز آواره و درگیر معشوقی خاص است. شاعر به آرامی اشاره میکند که در مسیر خوبان، دلش به شدت دچار عشق و آسیب است، به طوری که مانند پرندهای بیچاره در حال پرواز است. او به وضعیت خود و تأثیر عشق بر زندگیاش پرداخته و نهایتاً به خویش میگوید که نیازی به چیزهای دنیوی ندارد، زیرا آنها کیمیای عشق و دلدادگی را در خود دارند.