نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیست

هیچکس ز آمدن و رفتن خود آگه نیست

سر نتابم زدر میکده تاخاک شوم

که سری نیست که خاک ره این درگه نیست

نخل مقصود من سوخته کوته دست

خوش بلندست ولی دست دعا کوته نیست

زاهد از میکده مارا سوی مسجد طلبید

دلق آلوده ما لایق بیت الله نیست

نیست حاجت بنصیحت که مرو از در دوست

کاین چنین اهلی دلسوخته هم ابله نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تنهایی و گم‌گشتگی خود در عشق می‌پردازد. او می‌گوید که جز خودش هیچ‌کس در جستجوی عشق نیست و هیچ‌کس از سرنوشت خود آگاه نیست. او به شدت به میکده وابسته است و نمی‌تواند از آن دور شود. شاعر برای معشوقش آرزوهایی دارد، اما احساس می‌کند که تلاشش بی‌نتیجه است. او از زاهدی که او را به ترک میکده و رفتن به مسجد دعوت می‌کند، ابراز نارضایتی می‌کند و تأکید می‌کند که نصیحت زاهد برای او بی‌فایده است. در پایان، نشان می‌دهد که همچنان عاشق و دل‌سوخته است و از وابستگی خود به عشق دست نمی‌کشد.