شمارهٔ ۳۳۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت
که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق
خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت
برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر
بهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت
من از کجا و وصال از کجا چه حرف است این
بخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت
نهان چگونه اند از تو حال دل اهلی
کنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از گذر زمان و تاثیرات آن بر عشق و احساسات میگوید. او با اشاره به زیبایی چهره معشوق و تیر کمان او، از حالتی دلنشین و سرمستی که از عشق به وجود آمده، سخن میگوید. در عین حال، از فاصلهاش با وصال و ارتباط عاطفی ابراز ناامیدی میکند و میپرسد که چگونه میتوان در دل عشق، احساسات را پنهان کرد. به طور کلی، شعر به تضاد بین عشق و دوری، و تاثیرات زمان بر روابط انسانی میپردازد.