شمارهٔ ۳۲۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده است
آب حیات بر دل من سرد کرده است
امروز یافتم که چه درد از میان خلق
مجنون و شان گمشده را فرد کرده است
گیرم که نیست ناله ام از غم نه عاقبت
دردی است در دلم که رخم زرد کرده است
فریاد از آن غزاله مشکین که بوی او
ماراچو باد صبح جهانگرد کرده است
اهلی بکنج صومعه سلطان وقت بود
عشقش گدای میکده پرورد کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عمق درد و تشنگی عاطفی خود اشاره میکند. او با بیان اینکه جانش از شدت تشنگی درد کشیده، به آب حیات که به دلش سردی بخشیده اشاره میکند. او امروز متوجه شده که درد و رنجی که از میان مردم حس میکند، همچون مجنون به سرگشتگی و گمشدگی منجر شده است. حتی اگر ظاهراً نالهای از غم نداشته باشد، در دلش دردی وجود دارد که او را بیمار و زرد کرده است. او به غزالی اشاره میکند که بویش او را گم کرده و به عشق اشاره دارد که او را به گدایی در میکده وادار کرده است. این اشعار در واقع بیانگر عشق و رنجهای عاطفی او هستند.