شمارهٔ ۳۳۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جمال شمع چو خورشید عالم افروزست
ستاره سوخت پروانه سیه روزست
لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان
ببخت من چو رسید آتش جگر سوزست
اگر چه لاله حسرت دمید از گل ما
هنوز داغ تو بر جان حسرت اندوزست
بغیر بخت بد خود شکایت از که کنم؟
که مهربان من از بخت من بد آموزست
منم که روز و شبم صرف آن بهشتی روست
وگرنه در غم فردای خود که امروزست
مدوز چاک جگر ای طبیب اهلی را
که طعن همنفسان ناوک جگر دوزست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و درد فراوان پرداخته است. شاعر از جمال محبوب خود بهعنوان شمع و خورشیدی که نور میبخشد، یاد میکند و نشان میدهد که عشقش همچون پروانه در آتش عشق سوزان است. او لب محبوب را که آب حیات میداند، میخواهد و از بخت بد خود شکایت دارد. شاعر با حسرت به داغ یار اشاره کرده و میگوید که روزها و شبها صرف فکر به محبوبش میکند، در حالی که خود را در غم آیندهاش غرق میبیند. در پایان، به بیرحمی همنفسان اشاره میکند که به او آسیب میزنند.