شمارهٔ ۳۴۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مریز بی گنهم خون که جست و جویی
قیامتی و سیوالی و گفت و گویی هست
بزیر پای تو صد سر ز آرزو خاک است
بیا که در ما سرما نیز آرزویی هست
گمان مبر که به بیداری و جگر خواری
میان ما و سگت فرق جز بمویی هست
بخاک جرعه چه ریزی بروی من میریز
ز خاک اگر چه کمم آخر آبرویی هست
تویی که در خم چوگان چو ماه چاردهت
بهر کناره میدان شکسته گویی هست
بغیر من که چو خار از گل تو محرومم
بقدر خود همه را از تو رنگ و بویی هست
بکوی میکده دردی کشان خوشحالیم
خوشیم تا قدری باده در سبویی هست
هنوز با همه آلوده دامنی اهلی
ز ابر رحمت آن یار شست و شویی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و آرزوهای انسانی اشاره میکند. او از اهمیت عشق و ارتباطات انسانی صحبت میکند و بیان میکند که در دنیای پر از مشکلات و سختیها، هنوز امید و آرزو وجود دارد. شاعر به زیباییهای عشق و اهمیت آن در زندگی میپردازد و اشاره میکند که حتی در شرایط سخت، لحظاتی خوش با باده و همراهی دوستان میتواند وجود داشته باشد. در نهایت، او به شست و شوی روح با رحمت یار اشاره میکند و فضای امیدبخش و شادی را به تصویر میکشد.