شمارهٔ ۳۴۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام زخم که بر من ز دلستانی نیست
کدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
بخوشدلی نه که خاموشم از تو چون صورت
هزار غم ز تو دارم مرا زبانی نیست
مراست جانی و خواهم به پات افشاندن
چو باورت نشود به ز امتحانی نیست
چو قتل خویش کنم التماس روی متاب
همین سخن بتو داریم داستانی نیست
تو عمری، از تو کسی گر وفا گمان دارد
بعمر دوست که یاری مرا گمانی نیست
ز گلرخان سر کویت بهشت جاویدست
ولیک جای چو من پیر و ناتوانی نیست
جزای اهل محبت جفا بود اهلی
خموش باش که این نکته را بیانی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان درد و غم خود از جدایی و دوری معشوق میپردازد. او از زخمهای ناشی از عشق و حسرت سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که اگرچه نشانهای از عشق و وفا از طرف معشوق نمیبیند، ولی همچنان به او دل بسته است. شاعر احساس میکند که در پی جلب توجه و محبت معشوق است، اما با وجود تمام غمها و دردهایش، زبانش قاصر از بیان این احساسات میباشد. در نهایت، شاعر به ناامیدی از محبت و وفای دوستانه اشاره میکند و بیان میکند که محبت همیشه با درد و رنج توأم است.