شمارهٔ ۳۴۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آتشی دردل من شمع رخت درزده است
که بهر مو زتنم درد دلی سر زده است
از پریشانیم ایشوخ چه پرسی که فراق
همچو رلف تو مرا کار بهم بر زده است
نامه شوق تو هر مرغ که آورده بمن
پای در خون دلم همچو کبوتر زده است
نفس باد صبا تا خبری از تو رساند
هر نفس در دل من آتش دیگر زده است
یک نفس سایه فکن بر سرم ای فر همای
کز هوای تو بسی مرغ دلم پر زده است
زر رخساره اهلی برواج است ز عشق
خاصه کز مهر و وفا سکه بر آن زر زده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس عمیق عشق و درد جدایی را بیان میکند. شاعر از شعلههای درونی ناشی از عشق و فراق صحبت میکند و میگوید که این احساسات باعث شده تا درد و پریشانی در وجودش بوجود آید. او به نامهای از معشوق اشاره میکند که دلش را به درد آورده و زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است. همچنین، از نسیم صبح که خبری از معشوق میآورد، به عنوان عاملی برای شعلهور شدن آتش دل خود یاد میکند. در نهایت، زیبایی و ارزش معشوق را در قالب تشبیه به زر و سکههای محبت بیان میکند.