شمارهٔ ۳۵۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن سرو هرگه از نظر من گذشته است
گویی که تیری از جگر من گذشته است
دامان ناز بر زده چون سرو میرود
گویی ز جوی چشم تر من گذشته است
بر بیستون ز تیشه فرهاد کی گذشت
آنها که از غمش بسر من گذشته است
چون سایه سوخت از اثر آتش دلم
خورشید اگر برهگذر من گذشته است
اهلی مگو حذر کن از آن شوخ سنگدل
اکنون که کار از حذر من گذشته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردناک شاعر اشاره دارد. شاعر از سرو زیبایی سخن میگوید که همواره در نظرش بوده، اما اکنون حس میکند که این زیبایی همچون تیر به دلش برخورد کرده است. او توصیف میکند که آن دامان ناز در حال گذر است و با یادآوری تیغی از عشق، احساس غم و حسرت را تجربه میکند. همچنین یادآور میشود که گذشتن از غم او به اندازه عبور فرهاد از بیستون سخت و دشوار بوده است. شاعر از آتش دل خود سخن میگوید که به شدت او را میسوزاند و ناخودآگاه به خورشید اشاره میکند که از روی او گذشته است. در نهایت، او به دیگران هشدار میدهد که از این عشق بیرحم و سنگدل حذر کنند، چرا که دیگر حذری برای او باقی نمانده است.