شمارهٔ ۳۵۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است
که با وجود لبش آب زندگی عدم است
گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهان
گناه ماست که چون لاله بر سر علم است
گدای پیر مغنم به خانقه چه روم؟
اگرچه می همه جا هست بحث بر کرم است
ز دلبران همه عاشق کشی ستم دانند
ولی تو عاشق خود گر نمی کشی ستم است
بناز بر همه عالم ز حسن عالم سوز
که گر بناز کشی عالمی هنوز کم است
ز حسن روی تو فرق است تا پری بسیار
اگرچه صورت این هر دو کار یک قلم است
بجان دوست که آزار اهلی است حرام
سگ در تو مگر کم ز آهوی حرم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به مسأله عشق و وصال اشاره میکند و نشان میدهد که حیات انسان تشنهی وصل محبوب است. در این شعر، به تضاد بین وجود آب حیات و عدم اشاره میشود و گناه انسانها را در عدم درک و عشق واقعی بازگو میکند. شاعر از خود میپرسد که چرا باید به خانقاه برود اگر محبت و کرم در همه جا جاری است. همچنین به زیبایی محبوب و تفاوت آن با دیگر زیباییها اشاره دارد، و بیان میکند که آزار دادن دیگران در عشق خلاف است. در نهایت، این شعر در پی تحسین عشق واقعی و زیبایی حقیقی است.