نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفت

طاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت

ز اول نظر در روی او دیدم هلاک خویشتن

انجام حال عاشقان هم از آغاز گفت

از غمزه غماز او رسوای عالم گشته ام

مسکین کسی کاحوال خود با مردم غماز گفت

چون سایه شد سرو سهی خاک ره آنسرو قد

کار از نیاز اینجا رود نتوان سخن از ناز گفت

گر رشته جان بگسلد اهلی منال از دست او

کین نکته در گوش دلم چنک حزین آواز گفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر با اشاره به کوهکن و بیستون، از قدرت عشق و تأثیر آن بر دل عاشق صحبت می‌کند. او اعتراف می‌کند که از ابتدا با دیدن معشوق خود به هلاکت عشق خود پی برده است. شاعر از غمزه معشوق خود به عنوان دلیلی برای رسوایی‌اش یاد می‌کند و به ناتوانی در بیان عشق و نیاز خود به معشوق می‌انجامد. در انتها، او به وابستگی عاطفی اشاره دارد و می‌گوید حتی اگر جانش نیز از دست برود، این راز در دلش باقی خواهد ماند.