نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

بی بخت و یارم مرا از مرگ چشم یاری است

این بخت خواب آلوده را خواب اجل بیداری است

خورشید بیمار تو شد رنگش گواهی میدهد

افتان و خیزان بر زمین از غایت بیماری است

دوری نباشد گر ز من پهلو تهی سازد سگت

کز پهلوی من وز و شب بیچاره در خونخواری است

چشمت خدنگ غمزه را از چپ نمود و راست زد

باما هنوز آن عشوه گر در شیوه عیاری است

بس لاله رخ کز داغ تو همچون گل رعنا شده

تن زرد و بیمار از غمت رویش ز خون گلناری است

مستم کن از لب کانچنین صبح قیامت شد مرا

دانی که در صبحی چنین مستی به از هشیاری است

آن نوغزال مست را از زاری عاشق چه غم

کان آهوی مشکین نفس اهلی سگ بازاری است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حال و احوال شاعر در عشق و دلتنگی صحبت می‌کند. شاعر از بی‌چارگی خود نسبت به معشوقش صحبت می‌کند و به خواب آلوده بودن بختش اشاره دارد که در برابر مرگ و جدایی بیدارش می‌کند. او به وضعیت بیمار و زردرنگ معشوقش که از غم جدایی رنج می‌برد، توجه می‌کند. همچنین، شاعر به زیبایی چشمان معشوقش و تاثیری که بر او دارد، اشاره می‌کند و در نهایت به اهمیت مستی از عشق در مقایسه با هشیاری می‌پردازد و می‌گوید این مستی در چنین صبحی بهتر از بیداری است. شعر در کل تصویری از عشق و درد جدایی را به تصویر می‌کشد.