نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۲ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است

از خود چه بگذری همه خیر و سلامت است

مست از شراب عشق بتان شو که جام می

یک مستی و هزار خمار ندامت است

در عاشقی بلاست چه مرگ و چه زندگی

مردن ملامت است و نمردن غرامت است

صاحبدلی که شاد کند خاطری کجاست

جز پیر می فروش که محض کرامت است

صد کشته زنده کردی و کس را خبر نشد

یک مرده زنده کرد مسیح و قیامت است

برما چگونه اهل سلامت گذر کنند

زینسان که کرد با همه خار ملامت است

اهلی بیا که گوشه نشین عدم شویم

کان منزل سلامت و جای اقامت است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان درد و رنج عشق می‌پردازد. او می‌گوید در عشق، غم و ملامت وجود دارد، اما با گذشت از خود، ممکن است به خیر و سلامت دست یابیم. از نظر او، مستی از شراب عشق می‌تواند لذتی باشد که با خود هزار خمار و ندامت به همراه دارد. عشق را به عنوان یک بلا می‌داند که در آن، چه مرگ و چه زنده ماندن هر دو با عذاب و درد همراه است. شاعر به دنبال صاحب‌دلانی است که بتوانند خاطر مردم را شاد کنند و تنها به پیرمغان اشاره می‌کند که کرامت و بزرگواری دارد. او همچنین به زنده شدن یک مرده توسط مسیح اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که در دنیای عشق، گاهی افراد به راحتی کشته می‌شوند و مرگ مسأله‌ای عادی می‌شود. در انتها، شاعر از دوستانش می‌خواهد که به دنیای عدم و آرامش بروند، جایی که شاید در آن سلامت و آرامش پیدا کنند.