شمارهٔ ۳۷۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی چشم مستت گر شرابم آرزوست
دل کبابم روز و شب در آرزوی آنکه تو
مست چون ازمی شوی گویی کبابم آرزوست
سر بفتراک تو باید بستنم ای شهریار
من که گاهی بوسه بر ران رکابم آروزست
گنج قارون از خدا خواهم که پاشم در رهت
این بود چیزی کزین دریر خرابم آرزوست
من چه سگ باشم که در کوی توام راهی بود
همنشینی با سگان هم از چه بابم آرزوست
خورد و خوابم بیخودی از خون دل خوردن بس است
کافرم گر بی تو دیگر خورد و خوابم آرزوست
اهلی لب تشنه را آب حیات از لب بده
خاک باد آتش شوقم گر آبم آرزوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه به عمیقترین احساسات خود در مورد عشق و آرزو اشاره میکند. او بیان میکند که اگر دور از معشوق باشد، خوابش مرگ است و آرزوی نزدیکی به او را دارد. دل او روز و شب در آرزوی دیدن معشوق و مست شدن اوست. شاعر از سر نیاز به عشق، آرزو دارد که مانند گنجی ارزشمند در مسیر معشوق قرار گیرد. او همچنین به احساس حقارت خود اشاره میکند که در کوی معشوق، خود را به اندازه سگی احساس میکند. در نهایت، با بیان عجز و تشنگی خود، خواهان آب حیات از لب معشوق است و آرزو دارد که به او نزدیکتر شود.