شمارهٔ ۳۸۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت
فرشته را نگذارم که بگذرد سویت
چه جای آنکه به بیگانه بینمت همدم
که جان خویش نخواهم که بشنود بویت
بدود آه جهانی سیه کنم هر شب
که بر کسی نفتد پرتو مه رویت
گشاد زلف تو صد دل بیک گره که گشود
گره گشای دل ماست سنبل مویت
چرا ز تلخی خوی تو جان من رنجد
که نوشداروی جان است تلخی خویت
بگوی با خط سبزت که کی رواست چو خضر
که می تو نوشی و ما خون دل ز پهلویت
ز شوق، چشم تو اهلی، رمیده از مردم
که مونس دل مجنون بس است آهویت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به طور عمیق به عشق و دلباختگی اشاره دارد. او مقایسهای بین عشق و وفاداری به معشوق و مشکلات بیرونی انجام میدهد و تأکید میکند که حتی اگر در اطرافش سگها پارس کنند، حاضر نیست فرشتهای را راضی کند تا از کنار معشوقش بگذرد. شاعر از علاقهاش به معشوق و تأثیر عمیق آن بر روح و جانش سخن میگوید و تلخیهای عشق را نیز به عنوان بخشی از زیبایی آن میبیند. به طور کلی، این شعر، تأملاتی دربارهٔ عشق، وفاداری و رنجهای ناشی از آن است.