شمارهٔ ۳۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که ره دهد سوی آن سایه همای مرا
به وصل او که رساند مگر خدای مرا
به ظلمت غم هجر از حیات وصلم دور
فغان که خضر رهی نیست رهنمای مرا
سگ توام ز کرم جا به کوی خویشم کن
چو در حریم وصال تو نیست جای مرا
چو غنچه تنگدلم رخ نما که همچون گل
شکفته دل کند آن روی دلگشای مرا
نسیم وصل تو کی بر سرم گل افشاند
رسان به دیده غباری ز خاک پای مرا
دمی نمیگذرد در غمت به من چون ابر
که نیست گریه زاری بهای های مرا
از این سراچه غم شاد کی شود اهلی؟
مگر دری بگشاید از آن سرای مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از یک شاعر است که در آن به احساس عمیق دلتنگی و longing (اشتیاق) برای وصال معشوق اشاره میکند. شاعر از خدا میخواهد راهی به سایهای که نماد محبوبش است پیدا کند. او در غم هجر و دوری از معشوق خود رنج میبرد و خود را مانند سگی میبیند که به دنبال محبوبش است. شاعر همچنین به زیبایی محبوب و تأثیر آن بر دل خود اشاره میکند و از نبود شادی در زندگیاش به دلیل این دوری سخن میگوید، امیدوار است که در نهایت بتواند دوباره به وصال محبوبش دست یابد.