شمارهٔ ۴۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گر التفات بود شمع مجلس ما را
به کیمیای نظر زر کند مس ما را
مرو ز دیده که نقش بنفشه خالت
بجای مردم چشم است نرگس ما را
تو خود بگو صفت حسن خود که دوزخ تو
چه جای فهم بود عقل بیحس ما را
به غیر علم نظر درس ما نگفت استاد
نبود علمی ازین به مدرس ما را
مگو که بتکده از چیست خانه دل تو
که طرح کار چنین شد مهندس ما را
بزرگوار خدایا مراد ما این است
که یار کس نکنی یار و مونس ما را
در آب خلوت اهلی که مجلس انس است
ز شمع چهره برافروز مجلس ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر در آن از شعله شمع مجلس که نماد عشق و زیبایی است سخن میگوید و از چشمانی که به زیبایی مینگرند، یاد میکند. او نسبت به جذابیت و تاثیر محبت معشوق احساساتی عمیق دارد و به تصویرگری چهره معشوق میپردازد. همچنین، از جستجوی فهم و دانش در عشق میگوید و در نهایت از خدا میخواهد تا محبت را در دلش حفظ کند. این متن نشاندهنده کشش عاطفی و روحی شاعر به زیبایی و عشق است.