شمارهٔ ۳۹۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشم دلم چو دیده از آن شمع روشن است
آنشوخ نور چشم و چراغ دل من است
ای سرو خوشخرام که از دیده میروی
جان میرود ز رفتن تو، این چه رفتن است
پیش توام خموش من بیزبان ولی
با یاد تست هر سر مویم که بر تن است
مجنون خار خار بیابان محنتم
این بخش ماست گر همه آفاق گلشن است
دل دم نزد از اینهمه پیکان تیر تو
دل نیست این که هست مرا کوه آهن است
دامان پاکش آینه دل جلا دهد
ما را صفای سینه از آن پاکدامن است
رحمی بحال اهلی دیوانه کی کنی؟
پیش تو آه سینه او دود گلخن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف عمیق عاشقانه و دلتنگی سراینده پرداخته است. شاعر از روشنایی و زیبایی چشمان معشوق خود میگوید که مانند شمعی در دل او میدرخشد. او به سوگ و دردهای ناشی از دوری معشوق اشاره میکند و میگوید که جانش از رفتن او میلرزد. شاعر با وجود اینکه سکوت میکند، اما در دل خود یاد معشوق را زنده نگهداشته است. او خود را مانند مجنونی میبیند که سرگشته و آشفته است و دلش به خاطر تیر نگاه معشوق زخمدار شده است. در نهایت، شاعر از پاکدامنی و زیبایی معشوق سخن میگوید و از عدم رحم و توجه معشوق به حال دل دیوانهاش گلایه میکند.