شمارهٔ ۳۹۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوست
این چراغیست که چشم همه کس روشن ازوست
دست در گردنت آن زلف بهل تافکند
که ترا خون من سوخته در گردن ازوست
دهنت گرچه بود مرهم دل هیچ نگفت
که دل ریش مرا اینهمه خون خوردن ازوست
یارب از باد خزانی ورقش زرد مباد
آن گل تازه که فیروزی صد گلشن ازوست
آه از آنشوخ پریزاده که صد عاشق زار
مست و مجنون و جگر سوخته در گلخن ازوست
خرمن حسن بتانرا مژه در پاشم
خوشه چین است که آرایش صد خرمن ازوست
اهلی از سینه برون کن دل خونین شده را
ز آنکه آلودگی دیده ترا دامن ازوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و محبت معشوق خود اشاره میکند و میگوید که نور چشمان او بر همه میتابد و دلی که به خاطر او خونین شده، را نشان میدهد. او از یارب میخواهد که برگهای گل معشوقش زرد نشود و از زیبایی او که باعث دیوانگی عاشقان شده است، سخن میگوید. همچنین به این نکته اشاره دارد که زیباییهای او همانند خوشههای گندم، پرشکوه و فریبنده هستند و از دل خود میخواهد که احساساتش را بیان کند. در کل، شعر پر از احساسات عاشقانه و ستایش از معشوق است.