شمارهٔ ۳۹۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
رقیب از کوی آن دهقان پسر رفت
بیا ساقی، که مرک از ده بدر رفت
بده جام می صافی که از دل
غبار غم بصد خون جگر رفت
زرشک حال خورشید از شفق پرس
که در خون جگر روزش بسر رفت
شب هجرم ندارد صبح گویا
چراغ صبح بر باد سحر رفت
مگو ای عاشق از کشتن حذر کن
چو عاشق شد کسی کار از حذر رفت
چراغ دیده ام گردید بی نور
دمی کان نور چشمم از نظر رفت
به دستاویز سر میخواست اهلی
که در کویش رود سر پیشتر رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوه ناشی از جدایی و عشق اشاره میکند. او از ساقی میخواهد که جام می را به او بدهد تا غم و دردش را تسکین بخشد. به تشبیهات زیبایی اشاره میکند: خورشید روزش به خون جگرش آغشته است و جدایی شبش را به صبح نمیسازد. او همچنین میگوید که عاشق شدن بدان معناست که از ترس و حذر باید دوری جست. در نهایت، شاعر بیان میکند که چشمش بینور شده و آن نور از دست رفته است. این اشعار حاوی حس عمیق بیتابی و آرزوی وصال است.