نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۲ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاست

ناصح که کرد منع دلم، این زمان کجاست

گفتی که جای یار مکن جز درون جان

ما فرق تا قدم همه یاریم، جان کجاست

چون شمع مردم از غم و اکنون که با توام

خواهم که شرح غم دهم، اما زبان کجاست

هجرم امان نداد که میرم پای تو

جایی که مرگ تیغ برآرد، امان کجاست

هشیار را عنان صبوری بکف بود

دل مست اوست، در کف مستان عنان کجاست

گر بهر کعبه از در او میروی مرو

بنشین که کعبه یی به ازین آستان کجاست

اهلی مگو که ماهر خان را وفا نماند

اول تو خود بگو که وفادار جهان کجاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. شاعر از معشوق خود می‌پرسد که حالش چگونه است و در جستجوی معنای وجود و عشق است. او به ناامیدی از دست‌دادن معشوق اشاره می‌کند و درد و غم خود را به تصویر می‌کشد. شاعر به بحثی درباره وفاداری و جایگاه روح حقیقت پرداخته و به‌نوعی رابطه‌ی عمیق میان عاشق و معشوق را مورد بحث قرار می‌دهد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در هر جایی، وفاداری و عشق واقعی ارزش بیشتری نسبت به مکان‌های مقدس دارد.