شمارهٔ ۳۹۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرو من برق صفت آمد و چون باد برفت
سوخت صد خرمن جان و ز همه آزاد برفت
او که هنگام سفر گفت فرامش نکنم
خود چنان رفت که نام منش از یاد برفت
رفت از دیده چراغ و دل من تیره بماند
بر من سوخته دیدی که چه بیداد برفت
دید ایدوست که از سنگدلیهای فلک
جان شیرین بچه شکل از بر فرهاد برفت
گل برفت از چمن و غلغل عشاق بماند
بلبل غمزده را قوت فریاد برفت
آنچه چون غنچه دل تنگ من اندوخت بصبر
آه کز فرقت آن گل همه بر باد برفت
اهلی دلشده در فرقت آن سرو بسوخت
چون گیا کز سر او سایه شمشاد برفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به توصیف یک معشوق میپردازد که با زیبایی و جاذبهاش مانند سروی برقصفت، جان شاعر را به آتش میکشد و ناگهان از او جدا میشود. شاعر یادآوری میکند که آن معشوق هنگام خداحافظی قول داده بود او را فراموش نکند، اما خود او به گونهای رفت که نامش از یادش رفت. شاعر از فقدان معشوق و غم و اندوهی که این جدایی به همراه آورده است، مینالد و به سوز دلش اشاره میکند. در انتها، او احساس تنهایی و حسرت را بیان میکند و به این نکته میپردازد که عشق و زیبایی با رفتن معشوق از دست رفته و دلشکسته شده است.