شمارهٔ ۳۹۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
آنکه فرشته را ازو دست امید کوته است
با دل ما بود ولی از دل خود کی آگه است
از بر ما چه میروی بهر خدا که باز گرد
جان بفدای مرکبت چشم امید بر ره است
دست بلند همتان عشق چو آفتاب کرد
سایه ز پست همتی گمشده در ته چه است
بر من پیر ای جوان طعنه ز عاشقی مزن
باده چو سالخورده شد مستی و سوز آنگه است
جامه زهد دوختن بر تن پیر سینه چاک
عقل هوس کند ولی رشته عمر کوته است
ز آتش دوزخش چه غم اهلی از ابر لطف تو
سایه رحمت تواش در همه حال همره است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق و جدی در مورد عشق، امید و رابطه انسان با خداوند است. شاعر میگوید که کسی که امیدش از فرشتهها کوتاه است، در دلش با ماست اما خود از دلش بیخبر است. او از محبوب میخواهد که بازگردد و جانش را فدای عشق میکند. شاعر به جوانی که به او طعنه میزند میگوید که عشق واقعی نیاز به تجربه و صبر دارد و نمیتوان به سادگی درباره آن قضاوت کرد. همچنین اشاره میکند که اگرچه عمر کوتاه است، اما عشق و رحمت خدا همیشه در کنار انسان است و نمیتواند مایه غم و اندوه باشد. در کل، شعر به پیچیدگیهای عشق و زندگی و ارتباط با خداوند میپردازد.