نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر کس که پا نهاد بکویت ز دست رفت

هشیار و عاقل آمد و مجنون و مست رفت

زلف تو خواستم که بگیرم دلم ربود

آنم بدست نامد و اینم ز دست رفت

دلبر چو رفت رشته جان گو گسسته باش

دام اینزمان چه سود که ماهی ز شست رفت

در خون نشسته ام که کمان ابرویم ز ناز

چون تیر خویش در نظرم تا نشست رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر اندوه و ناکامی شاعر در عشق است. او ابتدا به ورودش به دنیای عشق اشاره می‌کند که به‌نوعی منجر به نابودی‌اش شده است. شاعر از زلف معشوق طلب می‌کند اما نمی‌تواند آن را به‌دست آورد و احساس می‌کند همه چیز از دست می‌رود. او همچنین می‌گوید که با رفتن دلبر، جانش نیز گسسته شده و این که در حالتی از عذاب و ناراحتی به سر می‌برد. در نهایت، شاعر به زیبایی تیر مانند ابروی معشوق اشاره می‌کند که بر دلش نشسته و او را بیشتر آسیب‌پذیر کرده است.