نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست

زان است که با عاشق خویشش نظری هست

ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بین

جز روی من و روی تو روی دگری هست

گفتی که کباب از جگرت میکنم امشب

از چشم بد مست کسی را جگری هست؟

عقل و دل و دین جمله نثار قدمت شد

ور کار بجان میرسد آنهم قدری هست

دارند سری با سر تیغت همه عالم

تو تیغ برآور که مرا نیز سری هست

صاحب نظران قدر دو رخسار تو دانند

بیدیده چه دانست که شمس و قمری هست

اهلی همه کس عیب تو از عشق کند لیک

مشنو بجز عشق کسی را هنری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از شدت عشق و سوز دل خود صحبت می‌کند و بیان می‌کند که زیبایی معشوقش، نظیر شمعی گرم است که فقط در دل عاشق وجود دارد. شاعر به نصیحت‌کننده‌ای که او را ملامت می‌کند، پاسخ می‌دهد که جز عشق، هیچ زیبایی دیگری وجود ندارد. همچنین از شور و شوقی که در وجود عاشق به خاطر معشوقش وجود دارد، می‌گوید و اشاره می‌کند که همهٔ عقل و دین خود را برای او نثار کرده است. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که عشق، تنها هنری است که ارزشمند است و بقیه عیوب را به فراموشی می‌سپارد.