شمارهٔ ۴۰۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست
در زمین و آسمان یکذره بی درد تو نیست
کار بیداران عشقت پاسبانی چون سگ است
خواب راحت شیوه مستان شبگرد تو نیست
نخل طوبی گرچه آب چشمه خورشید خورد
در لطافت همچو سرو سایه پرورد تو نیست
کی خوری می از کف من گر بجای باده هم
جان شیرین در قدح ریزم که در خورد تو نیست
مرد عشقت کی بود؟ آن کز زن هندو کم است
عاشقی کو زنده در آتش نشد مرد تو نیست
ایدل بیمار تا کی کیمیا جویی ز خلق
کیمیایی خوشتر از رخساره زرد تو نیست
شکر کن اهلی که گر خاک رهی در کوی او
دامن آن پاک را آلایش از گرد تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به توصیف عشق و دلدادگی پرداخته و به شدت از درد و رنج جدایی صحبت میکند. او از نبودن کسی در زندگیاش که بتواند به جای او به درد و رنجش رسیدگی کند، شکایت دارد. شاعر عشق را به عنوان یک پاسبانی وفادار توصیف میکند که هیچ کس نمیتواند به مانند آن باشد. او به زیبایی و لطافت معشوق اشاره کرده و میگوید که هیچ چیز قابل مقایسه با او نیست. همچنین، شاعر اشاره میکند که عشق حقیقی باید در آتش عشق زنده بماند و کسی که از این آتش میهراسد، عشق واقعی را نمیشناسد. در پایان، او به شکرگزاری و قدردانی از کسی میپردازد که مسیر عشق او را پاک نگهداشته است.