شمارهٔ ۴۴۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد
وه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد
در خیال خم آن طاق دو ابرو دل من
ای بسا می که بهر گوشه محرابی خورد
چون بپوشم ز کس این قصه که با همچو منی
آفتابی چو تو می در شب مهتابی خورد
فکر روزی چکند کس که دلم آب حیات
از خضر جستی و از خنجر قصابی خورد
کی دل اهلی مسکین بسلامت باشد
زینهمه سنگ ملامت که بهر بابی خورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، عارف از احساسات عمیق و درگیریهای درونی خود صحبت میکند. او به تصویر زیبایی از محبوب اشاره دارد که دلش را تحت تأثیر قرار داده است. در این میان، به عرق و شوق و نیرومندی ارتباطش با معشوق اشاره میکند. شاعر از تنهایی و دردهای ناشی از عشق سخن میگوید و به سنگینی ملامتها و مشکلاتی که بر دلش وارد میشود، اشاره دارد. در پایان، او به جستجوی آب حیات و امیدی به رهایی از این دردها میپردازد.