شمارهٔ ۴۵۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟
راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد؟
بی زر نتوان دامن یوسف بکف آورد
مسکین من محروم فقیرم چه توان کرد؟
در روز جوانی نزدم صید مرادی
امروز که افتاده و پیرم چه توان کرد؟
گیرم که شفابخش شود لعل تو روزی
آن روز که درمان نپذیرم چه توان کرد؟
هرچند که من کوه غمم در صف عشاق
در چشم رقیب تو حقیرم چه توان کرد؟
گر کار بجان میرسد از جان گذرم هست
وز لعل لبت نیست گریزم چه توان کرد؟
در بند غم او جگرم سوخت چو اهلی
با اینهمه چون پند نگیرم چه توان کرد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق غم و دردی است که شاعر در زندگی و عشق خود تجربه میکند. او به شدت تحت تاثیر جدایی و رنجهای ناشی از عشق قرار دارد و حس میکند که هیچ کاری از او ساخته نیست. شاعر از محرومیت و فقر عاطفی خود شکایت میکند و به یاد روزهای جوانی و امید به عشق میافتد که اکنون به پیری و ناامیدی تبدیل شدهاند. او میگوید حتی اگر روزی درمانی برای دردش پیدا شود، ممکن است دیگر دیر شده باشد. در انتها، او به شدت در بند غم است و از خود میپرسد که با این شرایط چه کار میتواند بکند.