شمارهٔ ۴۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
مژده گل چه میدهی عاشق مستمند را
داغ دل است هر گلی مرغ اسیر بند را
دود درون من ترا دفع گزند بس بود
جان کسی چه میکنی دود دل سپند را
چند ز بهر سوزمن گرم چو برق بگذری
سوختم آخر ای پسر تند مران سمند را
مست نه ای، چه می چمد قد خوش تو گوئیا
جلوه ناز میدهی سرو قد بلند را
تا بتو لاف زد پری کس نگهش نمی کند
دید بلی نمی توان مردم خودپسند را
صید توام مرا کشد غیرت زلف پر خمت
کز پی صید دیگران حلقه کنی کمند را
غم نخوری زسوز من گر چو سپند سوزیم
زانکه زسوختن کجا چاره بود سپند را
فایده یی نمیدهد گفتن درد دل به خلق
هم تو دوا کنی مگر اهلی دردمند را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاشقانه به بیان درد و رنج عاشق مستمند میپردازد که در جستجوی محبت و توجه محبوبش است. شاعر از غم و حسرت خود میگوید و به زیبایی محبوب اشاره میکند که برای او معنایی جز داغ دل ندارد. او از شعلههای درونش سخن میگوید و به بیتوجهی محبوب به احساساتش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که بیان دردش به دیگران فایده ندارد و تنها محبوبش میتواند تسکینی برای آلامش باشد.