نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۲ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماند

بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند

گذشت رقص کنان جان چو کرد از خود یار

بکوی او چه حریفان هرزه گرد نماند

کجا شد از می وصل تو سرخ رویی من

که در خمار غمم غیر روی زرد نماند

برفت گرمی بازار همدمی بر باد

چنانکه در دل من غیر آه سرد نماند

ربود در صف عشاق از آن زلیخا گوی

که در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند

بیاد چشم و لبت مست شد چنان اهلی

که چون فرشته در او ذوق خواب و خورد نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به شدت دلتنگ و دچار حسرت است. او از فقدان عشق و زیبایی‌های زندگی سخن می‌گوید و از درد و رنج ناشی از جدایی ابراز نگرانی می‌کند. احساس می‌کند که از عشق یار چیزی جز اندوه برایش باقی نمانده و در دنیای سرد و بی‌احساس تنها آه‌هایش را دارد. او به یاد عشق‌های گذشته و زیبایی‌هایی که از دست رفته، حسرت می‌خورد و از محبت‌های ناکام خود می‌نالد. در نهایت، شاعر در این ابیات، عمق عشق و تاثیر آن بر وجودش را به تصویر می‌کشد.