شمارهٔ ۴۶۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف یار از دست رفت و دل ازو دیوانه ماند
مشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
خانه ناموس کندم از پی گنج مراد
آن نیامد عاقبت در دست و این ویرانه ماند
شمع چندان سر کشید از ناز کز برق فنا
خود نماند و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
ساغر عشرت شکست و هر کسی راهی گرفت
عاشق افتاده دل در گوشه میخانه ماند
گرچه آن شوخ پریوش را نماند آن حسن و ناز
اهلی سرگشته باری از غمش دیوانه ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق یار و بیتابی دلش صحبت میکند. او به زوال زیباییها اشاره دارد که زلف یار از دست رفته و بویی از عشق در فضا باقی مانده است. شاعر به دنبال گنجی از عشق بوده، اما به نتیجه نرسیده و خانهاش به ویرانه بدل شده است. همچنین به تأثیرات عشق و ناکامی بر دل عاشق میپردازد که در نهایت، با وجود جدایی و تغییرات، هنوز هم دلی مغموم و دیوانه در گوشهای از میخانه باقی مانده است. شاعر از زیباییهای گذشته یاد میکند و سعی دارد رنج دل و یأس خود را بیان کند.