نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست جان رفتن که نور از چشم روشن می‌رود

این بود کان نور چشم از دیده من می‌رود

دست من گیرید یا دامان او کز رفتنش

پایم از جا، صبرم از دل، جانم از تن می‌رود

همچو برق از دیده رفت آن شوخ خرمن‌سوز من

وه که از آه درون دودم به خرمن می‌رود

دامن چون دامن صحراست دایم لاله‌زار

بس که خون دل ز چشمم تا به دامن می‌رود

چشم ما گلشن شد از خون جگر و آن سروناز

می‌گذارد چشم ما و سوی گلشن می‌رود

خلق پندارند کآتش در سرای من فتاد

شب چو دود دل ز آهم سوی روزن می‌رود

سوی گلشن آن پری با مردم بیگانه رفت

اهلی دیوانه از جورش به گلخن می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حسرت و اندوه ناشی از جدایی اشاره می‌کند. او می‌گوید که نور زندگی‌اش از او رفته و به شدت احساس گم‌گشتگی می‌کند. از دیگران درخواست کمک دارد تا او را در این دردناک‌ترین لحظات تنها نگذارند. شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و به طور خاص به درد جدایی از محبوب اشاره می‌کند. در نهایت، او احساس می‌کند که این جدایی او را به سمت غم و اندوه می‌کشاند و دیگران فکر می‌کنند که در خانه‌اش آتش‌سوزی شده است، در حالی که واقعیت این است که او در آتش دل خود می‌سوزد.