نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گر بعد عمری یکنفس ما را نظر سویش بود

کی را مجال یک نظر از تندی خویش بود

مژگان پرخون عاشقش گل را چه بیند کز جگر

چون ارغوان پَرگاله‌ای بر هر سر مویش بود

آن گلشن خوبی که در نگشود بر باد صبا

گویا نمی‌خواهد که کس آسوده از بویش بود

لاف محبت چون زنم چون ننگ ناید از منش

آنکس که گر خواند سگم ننگ از سگ کویش بود

یارب ببینم ساعتی کان آفتاب نیکویان

از اوجِ ناز آید فرو میلی بدین سویش بود

من پیر عاشق پیشه‌ام جور جوانان خوش کشم

کانکس که نیکو روی شد کی نیکی خویَش بود

دوری نباشد گر کند جان در سر و کار نظر

اهلی که خصم جان او چشم بلاجویش بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و آرزوهای عاشقانه پرداخته است. شاعر از دوری و غم ناشی از فراق معشوق سخن می‌گوید و احساس می‌کند که حتی یک نگاه نیز برایش مشکل خواهد بود. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و حسرت می‌خورد که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن زیبایی لذت ببرد. همچنین، شاعر خود را عاشق و پیر می‌داند، در حالی که جوانان دیگر با ناپایداری‌اش گلاویزند. در نهایت، او آرزو دارد که لحظه‌ای بتواند زیبایی معشوق را از نزدیک ببیند و از آن لذت ببرد.