نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرکه چون باد از سر کوی تو بیرون می‌رود

کس نمی‌داند که از آشفتگی چون می‌رود

پای رفتن نیست عاشق را کزین در بگذرد

می‌فشاند سیل اشک از چشم و در خون می‌رود

پیش لیلی گر رود از چشم مجنون خون چه شد

آه از آن ساعت که او از چشم مجنون می‌رود

جان نکو بیرون کن از تن تا درآیم در دلت

چون تویی ای جان من از خویش بیرون می‌رود

خون من دامان گردون چون شفق خواهد گرفت

بس که خون دل ز چشم از جور گردون می‌رود

چرخ اگر بدمهر شد کس را نکرد از مهر منع

بر من از جور فلک ظلم تو افزون می‌رود

گر به افسون چارهٔ بیچارگان سازد حکیم

کور مادرزاد اهلی کی به افسون می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد و رنج عاشقانه و احساسات عمیق عاشق نسبت به معشوق است. شاعر اشاره می‌کند که هر کسی که از کناره معشوق می‌رود، نمی‌داند چه عذابی را تحمل می‌کند. عاشق نمی‌تواند به سادگی از این وضعیت فرار کند و اشک‌هایش مانند سیل ریخته می‌شود. شاعر به خونریزی مجنون اشاره می‌کند که وقتی لیلی از او دور می‌شود، چشمانش به خون می‌افتد. او همچنین از عشق و روحش سخن می‌گوید که به شدت وابسته به معشوق است. در ادامه، به ظلم زمانه و دلسردی خود از گردش فلک اشاره می‌کند و در نهایت از بی‌چاره‌گان و عدم توانایی در مقابله با مشکلات سخن می‌گوید. در مجموع، شعر به بیان غم و اندوه ناشی از جدایی و عشق مشکل‌ساز می‌پردازد.