شمارهٔ ۵۰۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوخی که خون من چو می ناب میخورد
شاخ گلی است کز دل من آب میخورد
هرگه فکند بر گل رخ زلف تابدار
ما را چو شمع رشته جان تاب میخورد
دل با خراش ناوک او خوش بود مرا
عود آن زمان خوش است که مضراب میخورد
باور مکن که گوشهنشین گشت چشم او
مست است و می به گوشه محراب میخورد
دل صید زخم دار وز دست و زبان خلق
هرجا که رفت ناوک پرتاب میخورد
بهر خدا مگوی به دشمن حدیث تلخ
کاین نیش زهر بر دل احباب میخورد
اهلی ز اضطراب تو دانی که آگه است
صیدی که تشنه خنجر قصاب میخورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دردهای آن است. شاعر به تصورات و احساساتش نسبت به معشوق میپردازد و از تاثیر عشق و زخمهایی که بر دلش میزند، سخن میگوید. او مرگ و زندگی را در این عشق میببیند و اینکه این عشق همچون می ناب، او را سرمست کرده است. شاعر همچنین به حسرت و ناتوانی در بیان این دردها اشاره میکند و میگوید که درد عشق به اندازهای عمیق است که نباید به دشمنانش از این دردها بگوید. در نهایت، او به اضطراب خود و تلخی عشق اشاره دارد و بیان میکند که این احساسات را همچون صیدی به دام افتاده است.