شمارهٔ ۵۰۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو دل بوصل نهم جور یار نگذارد
چو یار رحم کند روزگار نگذارد
کنار من فلک از گریه خون کند جیحون
که آرزوی دلم در کنار نگذارد
تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتی
چو گل شکفت کس اورا بخار نگذارد
سموم هجر تو خواهم که تشنه لب میرم
مگر برحمت خود کردگار نگذارد
به بیقراری اهلی رقیب کرد قرار
ولی فلک همه بر یک قرار نگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی غم و درد جدایی و عشق است. شاعر از عدم توانایی در وصل و زندگی آرام به خاطر سختیها و موانع صحبت میکند. او به یار و محبت او اشاره میکند که باعث میشود روزگار بر او سخت بگذرد. شاعر از فلک و تقدیر شکایت میکند که نمیگذارد آرزوهایش به حقیقت بپیوندد و در آخر به هجر و بیقراری خود اشاره میکند که مانع آرامش و قرارش میشود. بهطور کلی، شعر حاکی از احساساتی عمیق و نزاع میان عشق و دشواریهای زندگانی است.