نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر کدورت که نصیب من دلخسته شود

چون بمیخانه روم پاک ز دل شسته شود

تا مرا در جگر آتش بود از شوق رخت

کی چو شمع از مژه ام اشک روان بسته شود

مگسل از من که بامید سر زلف تو دل

میبرد از رگ جان تا بتو پیوسته شود

آندم ایدیده ز خار مژه گل خواهی چید

که دوصد خار بن از خون تو گلدسته شود

کی بود ایمه بد خو که بشمشیر اجل

اهلی از بند غم هجر تو وارسته شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد دل و عشق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که هر بار که غم و کدورتی به او سراغ می‌آید، به میخانه می‌رود تا دلش را پاک کند. او از شوق معشوقش به آتش می‌افتد و اشک‌هایش مانند شمع می‌ریزد. همچنین، او نگران این است که مبادا از او جدا شود، چرا که عشق او به زلف معشوقش جانش را می‌برد. شاعر به زیبایی عشق و درد جدایی را توصیف می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تنها عشق معشوق می‌تواند او را از غم و اندوه آزاد کند.