شمارهٔ ۵۳۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بعد مرگم زاغ چون هر پاره جایی افکند
دیده ام باشد بکوی دلربایی افکند
چشم آن دارد که لافد با دو چشم آن غزال
لیک می ترسم که خود را در بلایی افکند
کی گذارد کبر نیکویی که آن سلطان حسن
گوشه چشمی بحال بینوایی افکند
استخوانم عاقبت شاهی شود در عرصه یی
سایه گر بر خاک من زینسان همایی افکند
اهلی از بخت بد است اینهم که دایم روزگار
رشته مهرت بدست بیوفایی افکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر پس از مرگ خود را به زاغی تشبیه میکند که پیکرش را در جایی افکندهاند. او از روزگار و مشکلاتش میگوید و به زیبایی و نیکوییهای دنیا اشاره میکند که با زندگی زودگذر و مشکلاتش در تضاد است. شاعر به عشق و علاقهاش به دیگری هم اشاره میکند و از ترسهایش در مورد آینده و سرنوشت نیز سخن میگوید. در نهایت، او به بدبختیهای روزگار و بیوفاییهایی که بر او رفته، اشاره میکند.