نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۶ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا حیات ابد از لبت هوس باشد

که می گر آب حیات است یک نفس باشد

بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق

کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد

تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک

مرا ز دور همین دیدن تو بس باشد

دلم به سینه صد چاک بی تو محزون است

حزین بود دل مرغی که در قفس باشد

ببخش ساقی اگر جرعه یی دهد دستت

که غایت کرم است آنچه دسترس باشد

بغیر پیر مغان از که التماس کنم

که بی طلب ندهد آنچه ملتمس باشد

بکوی دوست ز طوفان گریه اهلی

کسی نماند و گر ماند تا چه کس باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و longing است. شاعر به تمایل به حیات ابدی و عشق از طریق معشوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که دیدن او از دور برایش کافی است. او از درد دل خود به خاطر دوری از معشوق صحبت می‌کند و به مقایسه آن با دل مرغی در قفس می‌پردازد. همچنین از ساقی می‌خواهد که اگر جرعه‌ای به او بدهد، این کار را لطفی بزرگ بداند و به عشق به آن پیر مغان اشاره می‌کند که تنها او می‌تواند بدون طلب چیزی به او بدهد. در نهایت، شاعر از تنهایی و غم دل در این دنیای طوفانی سخن می‌گوید و ابراز ناامیدی می‌کند.