شمارهٔ ۵۴۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عجب که شمع شبی در سرای من سوزد
من آن نیم که کسی از برای من سوزد
مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیست
ز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد
چنین که آتش آهم زبانه زد ترسم
که آه من دگری را بجای من سوزد
اگر فرو نخورم ناله در جگر بیم است
که همدمان مرا ناله های من سوزد
شرار سینه نه تنها بلای من اهلی است
که هرکه مینگرم در بلای من سوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس درونی خود نسبت به عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او با استفاده از تصاویر شمع و آتش، بیان میکند که مانند شمعی که در شب میسوزد، او نیز در آتش عشق میسوزد. شاعر احساس میکند که داغ عشق او را دربرگرفته و نمیتواند آرامش یافته و بخوابد. او نگران است که درد و آههایش بر دیگران تأثیر بگذارد و باعث رنج آنها نیز شود. در نهایت، شاعر اشاره میکند که این شعلههای آتش نه تنها مختص خود اوست، بلکه هر کس به او نگاه کند، تحت تأثیر درد او قرار میگیرد و میسوزد.