نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتد

ناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد

منتظرم ولی تو کی چشم بچشم من کنی

کاین دو ستاره را بهم هیچ نظر نمی فتد

چون تو ز در درآمدی باش که جان فدا کنم

زانکه بجان ازین به ام کار دگر نمی فتد

از کف ساقیی چو تو باده مستی این چنین

سنگ بود نه آدمی هرکه بسر نمی فتد

دام فسون نهاده ام در ره آرزو ولی

صید مراد را بمن هیچ گذر نمی فتد

همدم اهل راز شو بند قبای ناز را

باز گشا که از میان راز بدر نمی فتد

اهلی اگر برافکند خانه عمر سیل غم

چون تو بعشق زنده یی نام تو بر نمی فتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و longing (میل و آرزو) است. شاعر در آن به نبود هیچ توجهی از سوی محبوب به خودش اشاره می‌کند و از فاصله‌ای که بین آن دو وجود دارد، احساس تنهایی و ناامیدی می‌کند. او به ستاره‌ها و رازها اشاره دارد که نشان‌دهنده‌ی امیدها و آرزوهای او برای وصال با معشوقش است. در نهایت، شاعر به قدرت عشق اشاره می‌کند که باوجود مشکلات و غم‌ها، نام محبوبش همیشه در دلش باقی خواهد ماند.