شمارهٔ ۵۴۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمود
گویی شکافت ابر و مه چارده نمود
چشمش بیک نگاه مرا کشت و زنده کرد
آن مه قیامتی بمن از یک نگه نمود
ساقی بیا که روی وی از ساغر صبوح
چون آفتاب از شفق صبحگه نمود
اول براه کعبه قدم میزدم ز شوق
آخر مرا به بتکده آنشوخ ره نمود
بر روی او چو زلف پریشان حجاب شد
عالم بچشم اهلی بیدل سیه نمود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره دارد. شاعر از جلوههای ظاهری معشوقش میگوید و اینکه چگونه او با یک نگاه میتواند احساسات عمیق را در دل دیگران برانگیزد. همچنین، شاعر از شوق و آرزوی خود برای دیدن محبوب، بهویژه در مکانهای مقدس مانند کعبه و سپس بتکده، سخن میگوید. در نهایت، ذکر حجاب و زلف معشوق نمادی از زیبایی و رازآلودگی اوست که در چشم شاعر، دنیا را سیاه و غمگین میسازد.