شمارهٔ ۵۴۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود
بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود
زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود
مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود
بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس جدایی و رنج ناشی از آشنایی میباشد. شاعر از جداییای صحبت میکند که نه تنها جسم او را، بلکه جانش را نیز تحت تأثیر قرار داده است. او میگوید که در صبح وصل، تقدیر به او اجازه نداد و شبهای تاریک بر او حاکم بوده است. شاعر با اشاره به وفای یار، به بیوفایی زمانه و غمهایش اشاره میکند. همچنین، او از راهیابی به خلاصی پیدا کرده و از گم شدن در عالم دل و عشقهایش خوشنود است. در نهایت، شاعر به سوختن در عشق و محبت میپردازد و آن را به سایه خدایی تشبیه میکند.